|
معصوم، اسم با مسمّی
با او كه روبرو مي شوي باورت نمي شود كه از جانبازان دوره دفاع مقدس باشد. ظاهري كم سنّ و سال دارد. اماّ او متولد 1347 است و اهل تهران. در عملياتي در خاك عراق پشت سدّ دربندي خان به تاريخ 6/1/1367 مصدوم مي گردد. عضو گردان تخريب لشگر 27 محمد رسول الله است و عامل شيميايي او معجون بوده و شامل اعصاب، ريه و خردل. و براي همين است كه همه حالات مصدومانِ اين عوامل را داراست. تنگي نفس، سوزش و درد سينه، درد پشت گردن ومخچه، حالت خواب رفتگي از نوك انكشت پا تا فرق سر به طور دائم و... تنها بخشي از حالات اوست. به من مي گويد: گويي چهار ستون بدنم رو به ماشين بسته اند و از هر طرف مي كشند. از چهره محسن معصوم، جانباز 70 درصد قافله ايثار، معصوميت و مظلوميت مي بارد. راستي چه نام با مسمايي. معصوم رو كه مي بيني جز معصوميت نمي بيني. كم سخن و بي تكلف. متواضع و باوقار، متين و مقيّد به دستورات ديني. در سال 1372 با خانم مرضيه كلاهدوز متولد 1354 اهل تهران پيوند ازدواج مي بندد. خاطرات زندگي او شيرين، شنيدني و بلكه اعجاب آور است. 14 ساله كه از ازدواج آنها مي گذرد. همسرش مي گويد: " وقتي اومدند خواستگاري، 15 سال بيشتر نداشتم. اون وقت هنوز علائم و آثار شيميايي در وجود ايشون بروز نكرده بود و كاملاً رو پا بود. از ويلچر و عصا نيز خبري نبود. بسيار فعال و پر نشاط بود . شركت كامپيوتر داشت. بگذرم، با اينكه سن و سالي نداشتم هميشه از جمله دعاهام اين بود كه همسر يه جانباز باشم. در اوائل تنها خستگي دائمي عوارض اين مصدوميت بود. ولي همچين كه علائم خاص شيميايي از قبيل تب طولاني عارض شد ترسيدم و في الواقع بريدم. وضع به همين منوال گذشت و روزها بسيار بر من سخت و گران مي اومد چون انتظار اون رو نداشتم. پس از گذشت يك سال، اوضاع مالي ما نيز دچار تزلزل و ركود شد چون آقا نمي تونست به شركت بره و كم كم شركت رو كه محل درآمدمان بود جمع كرديم . به ذهنم رسيد برم مسجد و حوزه امام حسين كه نزديك خونه امون بود و اعلام آمادگي كنم براي مربي گري، شايد كمك خرج ما باشد. رفتم ولي به مجرد اينكه پام به اونجا رسيد اوضاع تغيير كرد و به جاي اينكه خواستمو مطرح كنم سر از كلاس تفسير قرآن در آوردم و در اون كلاس ثبت نام كردم. كلاس اونقدر براي من جاذبه داشت كه از سرِ شوق، از لحظه ورودم به كلاس تا پايان درس، اشك مي ريختم و اين خود مبدأ يك تحول در زندگي ما شد. چرا كه آرامش تمام وجودم رو فرا گرفت و اخلاق و رفتارمون تو زندگي و حتي اهتماممون نسبت به عبادات و ياد الهي بيشتر و روزافزونتر شد. شرايط روحي من از اون روزها ديگه متحول شد. امروز _ گر چه فشار عصبي بر من فراوان است تا جائي كه اختلال شنوايي پيدا كرده ام ولي _ از يك آرامش روحي برخوردارم. اون موقع هنوز مي شنيدم و دل به درس مي دادم. به خانه كه بر مي گشتم همون نكات رو براي شوهرم و فرزند چهار ساله ام بازگو مي كردم. البته گهگاهي پسرم رو هم با خودم به درس تفسير مي بردم. از ابتدا به امير حسين ( تنها فرزندم) ياد دادم كه هر وقت بابا حالش به هم خورد و دچار تنگي نفس شد، دستشو بذاره رو سينه باباش و 70 تا حمد بخونه. هنوز كه هنوزه _ و اون به سن ده سالگي رسيده _همين سيره، تو خونه مون دنبال مي شه. او هم اكنون كلاس چهارمه و بحمدالله بچه تيزي است و هيچ مشكلي نداره. ويلچر ران باباش فقط اونه. ماها جرأت نداريم دست به ويلچر او بزنيم. خيلي قشنگ ويلچر رو هدايت مي كنه. البته همزمان با اون بازي هم مي كنه. قبلا هم كه عصا بر مي داشت او تنها عصادار باباش بود. تا خواندن و نوشتن رو در مدرسه ياد گرفت و به الف و سين رسيد، نوشت : " بابا عصا دارد " . همسرش ادامه ميده: " پس از 14 سال ازدواج، احساسم اينه كه لطف خدا بود كه اين وصلت سر گرفت و الا من لياقت چنين مدالي رو نداشتم". خودش (جانباز) ميگه: او عاشق منه و پروانه وار دورم مي چرخه. خدا نكنه كه دچار گرفتگي و تنگي نفس بشم بال بال مي زنه. اگر ايشون هم نباشه پسرم همين نقش رو بازي مي كنه. احترام به بزرگترها و تكريم كوچكترها، پيشي در سلام بر ديگران، صبر در برابر سختي ها و دردها، عمده ويژگي هاي آقاي معصومه. به مجرد اينكه از امامان معصوم و مصائب و گرفتاري هاي اونها ياد ميشه اشكش سرازير ميشه. پيام او و همسرش به زائران ومردم اينه:" ما با توكل به خدا همه مشكلاتمان را پشت سر گذاشتيم. از همه بريديم و به هيچ كس اميد نداشتيم_ حتي براي سفر حج _ ولي اميد به خدا راهها رو به رويمون باز كرد" . او ( محسن) ميگه: هر وقت كارم به جاهاي باريك مي كشه و كارد به استخوان مي رسه، تنها ياد و نام امام زمونه كه منو تسكين ميده و حضور اون حضرت رو كاملا لمس مي كنم. وقتي از محسن معصوم احساسش رو در برابر واژه ها و مفاهيم زير مي پرسم چنين مي گويد: امام زمان:به انتظار نشسته حج: لبيك به دعوت الهي عرفات: تولدي دوباره امام خميني: امام شهيدان، افتخار سربازي او رهبري: نايب امام، نور چشم و اميد ما مادر: بهشت زير پاي او پدر: تمام هستي ام همسر: اسوه ايثار و خستگي ناپذيري جانبازم و از خويش خجل آمدهام وز آتش دَرد، مُشتعل آمدهام بَر، ويلچرم كه پا ندارم ـ امّا در خانة تو به پاي دل آمدهام
+ نوشته شده در بیست و نهم دی 1385ساعت   توسط على اصغر عطاران طوسى
|
مردي از قبيله روح الله
از جوار حرم كريمه اهل بيت حضرت فاطمه معصومه سلام الله عليها آمده است. از قافله دل است و حال و هوايي خاص بر وجود او حاكم است. هر وقت كه در حالاتش ريز شدم مي بينم براي خود كنج عزلتي را برگزيده و به راز و نياز با پروردگار مي پردازد. اما اين همه، موجب نمي شود كه او از ارتباط صميمي و عاطفي با همسفران و ديگر زائران جانباز باز بماند. جالب است بدانيد او تنها روحاني ويلچري است كه با قافله ايثار به حج مشرف شده است. از نشاط و شادابي او نه تنها پس از يك دوره بيست و چهار ساله ويلچرنشيني،كاسته نشده كه با اين حال و در عين گذر ايام و سنين عمر، شور و حال او بسي مَثَل زدني است. او توفيق شاگردي و زانو زدن در پاي درس تفسير حضرت آيت الله جوادي آملي را _كه سالياني است به او عنايت كرده اند _ با هيچ متاعي عوض نمي كند. ارادت ويژه اي به حضرت ابا عبدالله الحسين (عليه السلام) و زهراي مرضيه (سلام الله عليها ) دارد. به مجرد ذكر مصيبت اهل بيت گرامي پيامبر اسلام (ص) اشك چشمش روان است. گمشده اي دارد و به ديدار او سخت مشتاق. ديروز مدينه را گشت و امروز شهر مكّه را. ولي به صحراي عرفات بسي دل بسته است كه شايد گمشده خويش را بيابد. شنيده است كه مي گويند آقا همه ساله به فرزندانش _ جانبازان هشت سال دفاع مقدس كه براي حفظ كيان اسلام و ارزش هاي مكتب، از تمام هستي خويش مايه رفتند_ سر مي زند. تمام هوش و حواسش به عرفات و زمزمه عاشقانه سربازان او در خيمه هاي عرفات است و با خود مي گويد: آيا مي شه آقامو اونجا ببينم و پس از درنگي به خود پاسخ مي دهد. چرا كه نه؟! مگه نگفته كه به بچه هاش سركشي مي كنه؟ مگه دل شكسته تر از اونها هم هست؟ مگه زجر كشيده تر و با صفاتر از اونها هم وجود داره؟ بگذرم، او امام زمان را عصاره خلقت مي خواند. حج را از سويي محل عروج انسان و از ديگر سو، مظهر قدرت نمايي ملّتهادر برابر استكبار جهاني. عرفات در نگاه او آخرين نقطه است، جايي كه همه چشمها به او دوخته شده است. ارادت او به جانبازان ويژه است و حماسه آنان را مصداق اثبات صداقت آنها به دين مي داند. به امام و رهبري، عشق فوق العاده دارد. امام خميني را احياگر دين در عصر حاضر مي داند. دلسوخته چمران است و روز و شبش را به ياد اوست. در نگاه من ،بايد حاج آقاي ميرزايي رو از نزديك ببيني تا بفهمي چه گوهر ارزشمندي است. فرزندان او يكي از ديگري گُلتر و شايسته تر. همه اهل ولايت و عاشق اهل بيت. تواضع او در برابر فرزندانش مقوله ديگري است كه در اين مقال نمي گنجد ولي همين مقدار بشنويد كه هنگام خداحافظي به قصد بيت الله الحرام فرزندش را در آغوش مي كشد و دست او را مي بوسد. از فرزندانش راضي است و آنان را افرادي مقيّد به دستورات ديني و موازين اخلاقي معرفي مي كند. به من مي گويد: به آنها گفته ام بايد رهبري امت را از من بيشتر دوست داشته باشيد، چرا كه او پدر ملّت است و من تنها پدر شما. همسر مهربان و دلباخته او، حديثي ديگر دارد كه بايد همسران ما، درس همسر داري و عشق و محبت را در كلاس او بياموزند. كوه صبر و مقاومت است و پا به پاي او و در كنار او براي تحمل رنجها و سختي ها ايستاده است. لحظه اي فراق از همسر جانبازش را تحمل ندارد. كوتاه سخن اينكه او از زندگي اش راضي است و خدا را بر آن شكر مي گويد. درود خدا و رسول بر اين همه ايثار و جان باختگي، و رحمت الهي بر پير جماراني كه چنين سربازاني فداكار و مقاوم را به جهان اسلام تقديم كرد. مكّه مكرّمه- حج۸۵-كاروان جانبازان دفاع مقدس
+ نوشته شده در بیست و پنجم دی 1385ساعت   توسط على اصغر عطاران طوسى
|
او درس صبوري مي دهد
او تنها جانباز زن در قافله ايثار است. با وقار، متين و صبور همچون كوهي در برابر حوادث ايستاده و خواهد ايستاد. جانباز 70% و اصطلاحاً قطع نخاع گردني است كه حتي دست و پايش كار نمي كند. متولد سال 1339 است. بيست و پنج سال است كه اين وضع را تحمل مي كند و خم به ابرو نمي آورد. افتخارش اينست كه ويلچر، خانه اوست. نه خانه او كه همه چيز او. اهل ساري است و در يك مأموريت ويژه به عنوان مسئول خواهران سپاه منطقه مجروح گشته و گرچه برخي از همراهان وي به شهادت رسيده، اما مدال پر افتخار جانبازي، نصيب او گشته است. به واقع؛ او از مصاديق بارزِ شريفه قرآني " فمنهم من قضي نحبه و منهم من ينتظر" است. راستي اين را هم بگويم كه او تنها جانباز خانواده نيست بلكه برادرش محمود نيز جانباز 45 درصد است. به دليل شرايط جسمي تا كنون ازدواج نكرده است. روحيه اي بسيار شاداب و با طمأنينه دارد. از فرصت تشرف به مدينه كمال استفاده را كرده و مي كند. از تلاوت قرآنش گرفته تا دعا و زيارت هاي مكررش. به من مي گويد: حاج آقا! من كه هنوز عقده دلم رو با بقيع باز نكردم. اي كاش بشود برويم گوشه اي و زمزمه اي داشته باشيم. از اينكه نمي تواند در مراسم و مجامع به خوبي شركت كند و از فرصت حضور در مدينة النبيّ بهره بيشتر ببرد ناراحت و غمين است و به حال ديگران غبطه مي خورد. دانشجوي جامعة الزهراست و به صورت غير حضوري تحصيلات خويش را در مقطع ليسانس دنبال مي كند. هفته اي دو روز در منزلش كلاس تفسير قرآن و تحليل كتب استاد مطهري براي خانم هاي مبلّغه و متدينين، برگزار مي كند. اخلاق او ويژه و در ميان خويشان و دوستان زبانزد است. فردي خيّر و در طرح اكرام ايتام كميته امداد شركت فعال دارد. بر كارهاي كشاورزي نظارت مي كند و خلاصه همه كار مي كند ولي باز هم نگران و ناراحت كارهاي باقيمانده و روي زمين است. تلاش و كوشش او را كه مي بيني، همّت والاي او را كه مي شنوي، انگيزه ها و نيّات پاك او را كه دنبال مي كني، از خودت بيزار مي شوي. به راستي ما كجاييم! و خانم قايخلو كجا! خدايا! عرفان ما را در سايه سار معرفت اين جانبازان رشيد، براي وقوف عارفانه در صحراي عرفات افزون كن و ما را بر قدرداني حقوق اين دلير مردان ثابت قدم بدار.
مدينه منوره - حج۸۵ - كاروان جانبازان
+ نوشته شده در بیست و سوم دی 1385ساعت   توسط على اصغر عطاران طوسى
|
|
|